تبلیغات
تخــــــــــــــــــیل تمرکز
 
تخــــــــــــــــــیل تمرکز
فقط آزاد باش
پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : s A r a    
در افکار خود غوطه ور بود..به دیتش تکیه داده بود و به آینده میاندیشید
صداب زمزمه های دانشجویان از بیرون کلاس می آمد.
چراغ های کلاس خاموش بود با این حال نور خورشید راهی برای ورود به کلاس پیدا کرده بود.
او هم مثل نمام دختران عاشق بود
او هم کسی را داشت که همیشه در کنارش بودو با دیدنش آرامش میگرفت.
و آن نـــ ــور بود.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : اطزاز، آمیز، اسرار، نور، سارا شرافتی، داستان کوتاه، عاشق، دختر، دخترک، کلاس، نجف آباد،


یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
ساعت 1.06 شب را نشون میداد.
استخوان دست هایم بر اثر استفاده ی زیاد از موس و کیبورد کامپیوتر کوفته شده بود.
دردی را در مغزم احساس میکردم...یک سوزش....
ارور میداد...نمیدانم مشکل اصلی اش کجا بود!
تا حالا نشده بود برنامه ای بنویسم و در اجرا ارور دهد.
کش و قوسی به خودم دادم.کمی آب خنک  از یخچال توی آشپزخانه نوشیدم.
فکر کردم و باز هم فکر کردم...مغزم خسته بود....
به اتاق بازگشتم...او آنجا بود...
همیشه وقتی مغزم خسته است او کنارم است....
قدش به 2متر میرسد...چشمان شفاف آبی آسمانی دارد پوستش روشن و شفاف است...
از دیدنش خوشحال شدم.....همیشه بعد از دیدن او هیچ خستگی ای در تنم نمیماند..
از من پرسید:به چه فکر میکنی؟
قدم زنان به سمتش رفتم و اورا به سمت کامپیوتر هدایت کردم و برنامه را نشانش دادم.
برنامه 4562 خط بود.با یک نگاه مروری بر برنامه کرد و سپس لبخندی ملیح زد
پرانتزی را بست و ارور حذف شد
برنامه اجرا شد....با تمام وجودم لبخندی خوشحالانه زدم....
به سمت پنجره رفتم
او رو به آسمان شب مینگریست....
باد ملایمی می آمد که موهایم را به تحرک وا میداشت
بهم نگاه میکرد و خنده ای عجیب میکرد...با تعجب نگاهش کردم و با چهره بهش فهماندم که علت این لبخندش را بمن بگوید!
شروع به صحبت کرد:یادت است 2سال پیش از من چه خواستی؟
در میان افکار بایگانی شده ام فکری را پیدا کردم...
در یک روز آفتابی او آمده بود....من سر در گریبان فرو برده و غمزده بودم....
وقتی اورا دیدم متعجب بودم واو از من سوالی کرد:
-چه میخواهی؟
من گفتم میخواهم برنامه نویس شوم

هم اکنون برنامه نویس فوق حرفه ای در کل جهان هستم و دارای چندین شرکت که اداره ی آن ها را به افرادی سپرده ام.
در افکارم غوطه ور بودم...در خاطرات گذشته

اگر تو.....وقتی به جایی که او بود نگریستم دیگر نبود.
با صدای زمزمه آوری گفتم:مــمـــنون





نوع مطلب :
برچسب ها : برنامه نویس، فوق، دانشجو، نجفآباد، آزاد، حرفه ای،


چهارشنبه 11 مرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
داستان ادامه داره ولی میخوام ببینم چند نفر تمایل دارن داستان ادامه پیدا کنه
اگر بیشتر از 20نفر شدن ادامه خواهم داد




نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 30 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    

هوای اتاق ملایم بود....تقریبا کو چک بود با ابعاد تقریبی
50*50...



 


تختی با چوب های سیاه و پتویی طلای رنگ در سمت راست پنجره قرار
داشت...



 


دیوارها کرمی رنگ بودند ...میزی کنار تخت قرار داشت که قلم و
کاغذ و یک سیستم
کامپیوتری روی آن بود....



 


 



 


سارا از خستگی رو تخت افتاد و خیلی زود تر از آن چیزی که فکر
میکرد به خواب
رفت...



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


-قربان! او اینجاست!



 


=بسیار خوب. بهتر است قسمت امنیتی ساختمان را نبیند.پناهگاه را نشانش بده و با
بقیه افراد آشنایش کن.



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


پلک هایم سنگین بود...ارام آرام بازش کردم...تنها صدای جیر جیرک
از بیرون می آمد.هوا تاریک بود.


حدود چند دقیقه ای غلط زدم تا خوابم ببرد ولی خواب بامن قهر کرده
بود....


سیخ روی تخت نشستم...اتفاقات را مرور کردم..به اطرافم نگاه کاردم
ولی کسی نبود ...من درآن اتاق تنها بودم


روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم.......


 


سقف اتاق سیاره ها رو هر لحضه درخشانتر نشان
میداد....


سیاره هایی که  حرکت میکردن و به دور خورشید در یک مدار
میچرخیدند.....


 


سوالاتی در ذهنم بدون جواب بود!کجاهستم و اینجا کجاست؟چرا اینجا
هستم؟آیا کسی غیر از من اینجا نیست؟


 


بلند شدم و به سمت کامپیوتر رفتم....روشنش کردم...رمز
میخواست...چند عدد را امتحان کردم ارور داد با نا امیدی سیستم را خاموش
کردم......در کل پیدا کردن رمز برای من کاری نداشت ولی حوصله ی پیدا کردن
نداشتم


متوجه قفسه ای شدم که پیش از این ندیده بودمش....سمت چپ پنجره
بود....


 


کتابهایی روی آن بود...


از بچگی دیدن کتاب و کتابخونه به من آرامش میداد.....


به سمت قفسه رفتم تا عنوان کتب را ببینم......


چراغ مطالعه ای روی دیوار بود که دکمه ای نداشت به محض نزدیک
شدنم به قفسه چراغ مطالعه به صورت خودکار روشن شد.....


کتاب ها با بی نظمی چیده شده بودند....حدود 20-30تا کتاب
بود...بعضی بسیار نازک و بعضی با قطر زیاد بود....بدون ترتیب و کوتاه بلند کنار هم
چیده شده بود....


 


چگــــونه با برگ ها صحبت کنیم؟


رهاورهای چوگی ها طی 50 قرن


زندگی با خون آشام ها


 


 


 


 


عنوان کتابها هم مثل خود کتابها متفاوت بود....حوصله خوندن
نداشتم هرچند که میل به خوندن کتب بود


با بی تفاوتی به سمت پنجره رفتم....


درخت های تو درتو هم نتوانسته بودند جلوی رسیدن صدای موج دریا رو
بگیرند...


 


نمیتوانستم حدس بزنم ساعت چند میتواند باشد!!!!وارد بالکن شدم
..باد مرا نوازش میکرد...آرامشی در وجودم بود حرکت موهایم با موج ها همراهی
میکرد


 


به یک دوش گرم نیاز داشتم....در اتاق به جستجوی  در
پرداختم....


 





 





نوع مطلب :
برچسب ها : در، اتاق، داستان، رمان، تخیل، ذهن، سارا،


سارا دختر ظریفی بود و شاهین تنومند و قوی .

به نظر نمیرسید شاهین مشکلی برای بلند کردن سارا داشته باشه

 

شاهین به سارا نزدیک شد...چهره ی هر دوی آنها معذب بود ....شاهین با خودش کلانجار میرفت  ولی بالاخره تصمیم خودشو گرفت.....کمر سارا رو گرفت و با قدرت بال هاشو باز کرد و به سمت آسمون رفت

 

ساعت 2بعد از ظهر بود و هوا گرم........

زیر پایشان کویر بود....هر دو سکوت کرده بودند تنها صدایی که میومد صدای بال زدن شاهین بود.....

1ساعت گذشت......شاهین خستگی ناپذیر بود .....هوا کمی بهتر شده بود

به سمت شمال میرفتن......به کوهایی رسیده بودند که پر از درخت بود......شاهین اونها رو پشت سر گذاشت...گله گوشفند بین درختان پیدا بودند....کم کم دریای آبی رنگ پیدا شد....

ساعت نزدیکای 4 بود.......

سارا خسته بود ولی برای اینکه ضعفشو نشون نده چیزی نگفت.......

شاهین متوجه خستگی سارا شد...باخودش فکر کرد که شاید یه شوخی کوچک اونو سرحال کنه....

بر فراز دریا پرواز میکرد و لحظه به لحظه ارتفاعش را ازآب کم میکرد......

 

سارا با تردید به چهره شاهین نگاه کرد که شاید اصل ماجرای نزدیک شدن به آب را بفهمد ولی تنها چیزی که در شاهین دید لبخند یه وری روی لبهاش بود که میخواست پنهان کنه......

 

چند ثانیه طول کشید که هر دو در آب فرو رفتن و بیرون اومدن

 

شاهین با صدای بلند میخندیدو بر لبهای سارا لبخند محوی نشسته بود.....

همونطور که روی چهره ی پسر لبخند بود گفت:

به پناهگاه نزدیک میشویم...لطفا کمر بندهای خود را ببندید

 

 

پناهگا ه وسط جزیره ای کوچک وسط دریا بود که وسعتش کل جزیره رو پوشونده بود.....

شاهین با خوشحالی از اینکه بالاخره رسیدند گفت:دورتادور پناهگاه  مدافعی وجود داره که باعث میشه کسی اینجارو نبینه...من به علت رفت و آمد زیاد به اینجا محل دقیق اش را یاد گرفتم

 

 

ساعت نزدیکای5بود و...

شاهین به سمت یکی از ساختمون ها پناهگاه رفت و روی بالکن طبقه سوم فرود اومد.....

او گفت:

-اینجا استراحت کن

و خودش به طبقه ی 59که مرکز بود رفت

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : پناهگاه، داستان، رمان، تخیل، گوسفند، سارا، شاهین، دریا، شمال، جنگل، کویر، درخت،


سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    

نزدیک نزدیکتر شد تا رو پشت بام فرود آمد

شاهین اسم پسری حدودا 25ساله بود که بالهایی بزرگ مانند شاهین داشت... شاهین لقب اوبود.....از بچگی این بال ها را داشته و به خاطر همین مدام خود را مخفی میکرده.....

 

سارا به طرف او رفت وحشت در چشمانش موج میزد و حالتی نگران در چهره شاهین مشخص بود...

شاهین چهره جذابی داشت البته نه جذاب تر از سارا

سارا نگاه  محتاطانه ای کرد و پرسید:

*چی شده؟قضیه چیه؟

 

شاهین با شتاب به سمتش رفت...سارا خودرا کنار کشید...هیچگاه به مردها اجازه ی ورود به حریم خصوصی اش را نمیداد...

شاهین عذرخواهانه گفت:میخواستم ببینم سالمی یا نه!

 

 

 

سارا هنوز مضطرب بود و نمیدانست چه اتفاقی افتاده و درآینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد

سکوت بینشان حکم فرما بود

پس از چند ثانیه شاهین پیشنهاد کرد که به پناهگاه روند و سارا چند روزی آنجا باشه تا همه چیز کاملا مرتب شه.

 

فکر خوبی بود ولی درس و خانواده سارا چه میشدند؟!

شاهین به اون اطمینان داد که به خانواده اش خبر میده و درس ها هم رو به اخره تنها برای امتحانات باید برگرده...

به نظر همه چیز خوب میومد تنها مشکل چگونگی رفتن به پناهگاه بود!

هیچ راهی برای رفتن سریع وجود نداشت مگر اینکه................

بله!با شاهیــــن

 


 





نوع مطلب :
برچسب ها : فرود، عقاب، شاهین، پرواز، سارا، جذاب، نگران، نگرانی، وحشت، ترس، داستان، چالش، ادامه، خانواده، خوانواده، درس، سارا شرافتی، پناهگاه، پشت بام، حریم خصوصی، جنگل،


دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    

حتی پلک هم نمیزد

به سمت در چرخیدم

مردی قوی هیکل و درشت اندام چارچوب در ایستاده بود

قدش به 190میرسید و چهار شونه و موهای بوری داشت که کم بودند و ته ریش وابروهای هشتی

پوستش سفیده و پالتوی بلند مشکی داشت که ترسناکترش کرده بود

چطور تونسته توی این هوا این پالتورو بپوشه؟!!!

به من نگاه میکنه ...احساس سردی میکنم....و غم

مثل اینکه تموم شادی های دنیا از بین رفته

با گام های سنگین به سمتم میاد....حس کنجکاوی امانم رو بریده

بی حرکت سر جایم نشستم تا ببینم بعد چه اتفاقی ممکنه رخ بده!

چهره اش خشنه

و انگشتانش!

ناخونهایش مثل چنگال گرگ میمونه

فقط 3قدم دیگه مونده که بم برسه///

 

 

روبرویم ایستاده  لبخندی مرموز بر لب های کجش هست

دندون های نیشش به نظر تیزتر از بقیه میاد

ذهنم خالیه...ترس ازچیزی ناشناخته توی چشمانم موج میزند

حس درونیم منو به صبر دعوت میکند...

همه چیز سریع اتفاق میوفته

خیسی ای روی صورتم احساس میکنم....با پنجه هایش به صورتم خش انداخت

صورتم غرق در خونه.......با سرعت سریع از جایم بلند شدم و به طرف پنجره که نزدیکترین راه فرار بود حرکت کردم......از پنجره بیرون رفته و از دیوار ها بالا رفتم

اینقدر ترسیده بودم که حتی پشت سرم رو نگاه نکردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده وآیا اون مرد دنبالم هست یا نه.....

به پشت بام دانشکده رسیدم

هوا به سختی وارد ریه ام میشد.....عرق سردی تموم بدنم را در بر گرفت.....

با هر بار وزش ملایم نسیم در آن گرما باعث لرزش من میشد

وقتی نفسم جا اومد به سمت لبه پشت بام رفتم که بببینم آیا به دنبالم اومده یا نه؟

خبری نبود...

به شاهین زنک زدم

*مردی که شبیه گرگه اینجاست...به من حمله کرد...صورتم خونالوده.....

شاهین با دستپاچگی  گفت:

-مواظب خودت باش تا من بیام اونجا...الان کجایی؟

*پشت بام دانشکده کامپیوتر...

بدون خداحافظی تلفنو قطع کرد....

 

 

 

سردرگمم.....ذهنم خالیه...هیچ فکری نمتونم داشته باشم....انگار از همون اول هم تو ذهنم چیزی نبوده....

 

 

 

سارا روی پشت بام بود.نسیم ملایمی میوزید.منتظر اومدن شاهین بود.به ساعتش نگاه کرد تا تخمین زمانی بزنه

یک ربع از دیدن مرد گرگ نما گذشته بود و خبری از شاهین نبود...

از دور پرنده ای بزرگ و باشکوه به سمت پشت بام داانشکده می آمد

 

 






نوع مطلب :
برچسب ها : سارا، داستان، چالش، ساراشرافتی، عثاب، پنجه، تخیلی، رمان، عکس، ایران، اصفهان، گرگ، ناخون، است، پرنده، باشکوه، بزرگ، ترس، ترسناک، گرگینه، گرگ نما، آزار، هوا]نسیم، ملایم،


سه شنبه 6 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    
-دو روزه بهمون زنگ نزده!
=نگران نباش شاهین.جاش امنه.نمیتونن صدمه ای بهش بزنن
-ولی من نگرانشم.ما باید بیشتر ازاون مواظبت کنیم...




نور خورشید را روی پلک های بسته ام حس میکردم...هوا کمی گرمه ..آخرای ترمه و کلاس ها یکی در میون تشکیل میشه
ممکن بود روزی به سختی کله سحر بلند شی و بری دانشگاه ولی کلاس تشکیل نشده باشه.
امروز نمیتونستم نرم...آخه 4تا غیبی داشتم....
با زور از خواب بلند شدم.....هوا روشن شده بود
عادت دارم صبحانه یه چیز داغ بخورم.....لباس هامو عوض کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم....
یک ساعت توی راه دانشگاه بودم
طبق معمول طبقه ی چهارم دانشکده کامپیوتر ردیف دوم کلاس 406
یکی از دوستام تازه سوت زدن یاد گرفته بود که دوست پرش دعواش کرد که دیگه نزنه....
استاد کمی دیر به کلاس اومد
من باهمه میجوشم ولی وقتی کار داشته باشم باهاشون صحبت میکنم در غیر این صورت میرم روی سایلنت
دنیای سکوت بهتر از دنیای وراجیه.....
طبق معمول استاد با لحن یکنواخت شروع به تدریس کرد و ماهم مینویشتیم....
نیم ساعتی بطور پیوسته صحبت میکنه
دیگه خوابم گرفته....پلکام سنگینن....
در یک آن متوجه سکوت ناگهانی استاد میشم.....
وقتی به چهره اش نگاه کردم چشماش گشاد شده بود و خیره به در نگاه میکرد






نوع مطلب :
برچسب ها : برنامه نویسی، متقارن، سادریالبدون تابعٍ، سی++، پدر، مادر، غم، سارا شرافتی، غکس، تصویر، شمال، شخصی، فرمول، های، انتگرال، مشتق، فتوشاپ، غتوشاپ، آموزش، پاورپوینت، 3000، 3000تومن، علوم، طرح، داستان، تخیل، چالش، استاد، 406، درس، خواب، خستگی، سنگین، پلک، چشم، رمان،


چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
[http://www.aparat.com/v/bc8518ea2f6fe5dc4420a2770606204f25479]




نوع مطلب :
برچسب ها : هری پاتر، همکاری،


دوشنبه 15 خرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
[http://www.aparat.com/v/b62e8ddace1aa52b91cbcf0a2ab02075202160]




نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 8 خرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
[http://www.aparat.com/v/aab7d909540c1160d3ebe6f98441193c154894]




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
[http://www.aparat.com/v/b82bb348160c1143020224fb02609564158874]




نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 5 خرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
تریلر مرد عنکبوتی 4



[http://www.aparat.com/v/60a1b09a8678d451c64e2505d3fa0a11204823]




نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : s A r a    
هیچ کس آنجا نیست...در میان علف ها و چمن ها تنها رها شدم
ساعت 8.39 صبح روز چهارشنبه است.
دیشب ساعت 3 خوابیدم و صبح اشتباهی ساعت را روی 4.45 کوک کردم در حقیقت خواب از من گرفته شد.
بر این اساس زنگ ساعت را خاموش و خوابیدم.
با صدای خواهرم از خواب پریدم....ساعت 6.40 صبح بود و دیر شده بود.
با سرعت نور وسایلم ر ا جمع کردم و آماده شدم برای رفتن به دانشگاه....حتی وقت نبود برم دستشویی
ساعت 7.30  سوار سرویس دانشگاه شدم معده درد اذیتم میکرد...
وقتی به دانشگاه رسیدم نزدیکترین دستشویی ترسناکترین دستشویی بود چون از همه دستشویی ها بزرگتر و خلوت تر و دور افتاده تر به دانشکده هاست.
فشار معده را نمیتونم تحمل کنم....
به سمت دستشویی میرم....

7-8تا پله به پایین سطح زمین میخوره...
از پله ها پایین میرم....
دستشویی دو قسمته....
یکی خود توالت ها و یکی هم دستشویی ها+آینه های دور تا دورش....
هیچ کس آنجا نیست.....سومین توالت را انتخاب میکنم و .....

هــــــــــــــــــــــــای.......
بالاخره راحت شدم.....
به سمت دستشوووویی میرم...دور تا دورم آینه است...
جلوی یکیشون می ایستم.....اپسیلن ثانیه به آینه رو به روم نگاه میکنم.....
چـــــــــــــــــــــــــــــی بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه چیزی به سرعت رد شد....توی آینه پیداست....

دوباره سرم را به سمت شیر آب میبرم....
احتمالا از فشار معده توهم زدم.....
گستردگی مردمک چشمم زیاده......چیزی سیاه از کنار پاهایم رد شد....
ولی اونقدر سریعه که نمیتونم مطمئن شم که دیدم....
ترس وجودم را فرا میگیره...
از دستشویی با سرعت بیروون میام...
وقتی از پله ها بالا میرم هنوز اون ساختمان دستشویی در سکوت است
هنوز سر جایش است




نوع مطلب :
برچسب ها : دانشگاه، نجف آباد، تخیل، دانشجو،


یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : s A r a    

صدای دریا گاهی آرامش بخشه گاهی دل نگران کننده....

در فاصله ی چند متری من مردی طور ماهیگیری در آب انداخته است.

آب دریا مثل بچه ای از دور می دود  و به سمتم می آید ولی انگار کسی دستش را میگیرد که بهم نرسد و بچه بر میگردد.

کمی سردم است.....باد می آید...باد کنار ساحل....

به آب دریا خیره شده ام و انعکاس خورشید را در آن نظاره میکنم.

نیرووویی مرا به سوی دریا میکشد مثل جارو برقی بزرگ که توی دریاست و ادمو میکشه سمت خودش تا ببلعتش....

بلند میشوم.......

باد موهایم را به رقصیدن دعوت میکند....

آیا آب دریا مرا به سوی خود فرا میخواند؟

تموم نصمیم ها در یک لحظه گرفته میشود.....با سرعتی مانند نور...

باید وارد آب شوم....

شتاب میگیرم.....با سرعت هر چه تمام در آب میپرم آنقدر سریع که اطرافم گم میشوند...

آب از تمام جهات مرا احاطه مسکند...درونم وادارم میکند در آب شناور باشم....باد مسیر را بهم نشان میدهد و مرا به سمت مقصد میبرد....

از ساحل فاصله گرفته ام....نور خورشید را در پشت پلک هایم احساس میکنم...

سطح آب آرام است...وزش ملایمی می آید....احساس تنهایی میکنم...هیچ کس نیست...سکوت سنگینی حکمفرماست...

یک ساعتی هست که گذشته....انگار روی سطح آب بی حرکت مانده ام...میخواهم برگردم.....از اینجا میترسم....

دریا رو دوست دارم ولی به خشکی نیاز دارم...

افکارم در ذهنم به تلاطم در می آید....بلند فریاد میزنم....

"میخواهم برگردم به خشکی"

احساس میکنم دستی به دورم کمرم حلقه شد...دستی سرد و خشن.....

مرا به سرعتی بیشتر از باد به سمت خشکی میبرد...

نمیتوانم نگاه کنم...موهایم رد پایم را دونبال میکند .....

به خشکی رسیدم....به همان جای اول.....

پاهایم کف اقیانوس را حس میکنند....

او چه بود که مرا یاری کرد؟

نگاهی می اندازمممم.....دستانش از من جدا شده....ولی همراه من زیر آب با موج های دریا بالا و پایین میرود....

نمیدانم چیست؟کیست؟

شاید پری دریاییست!

ولی او نمیتواند از اب بیرون آید پس پری دریایی نیست!دستی به نشانه خداحافظی از زیر آب تکان میدهد...از او تشکر میکنم....و او میرود

 

 

 

....

 

 

 

همه چیز مثل سابق است....او فقط یک اتفاق بود

 

 

 

 - بهناز خوشگله,محمدم ,ایمان ,حسین نوری,احسان ,ســـــارا طَراح شٍٍِِِـــــرافتی,رضا ک,محمد ,مشاور امینی, ,حمید ,ه رسول,آرش الف,دختر  ولایی,





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

من دختر دانشجویی هستم که در دوران دانشجویی برام اتفاقاتی میوفته
این اتفاقات واقعیه و برای هر کسی نمیوفته
فقط ذهنت را باز کن
اگه میخوای با افکارم بیشتر آشنا بشی توی لینک ها ادرس وبــ شخصیم هست
09394452313
اس بدین اگه پشتش تک زدم یعنی میتونین زنگ بزنین در غیر اینصورت فقط اس ام اس


شاد باشیــــــــــــــــــن



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
آیا داستان چالش(دنباله دار)ادامه یابد؟




جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :