تبلیغات
تخــــــــــــــــــیل تمرکز - اتـــــــــــــــــــــــاق
 
تخــــــــــــــــــیل تمرکز
فقط آزاد باش
جمعه 30 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    

هوای اتاق ملایم بود....تقریبا کو چک بود با ابعاد تقریبی
50*50...



 


تختی با چوب های سیاه و پتویی طلای رنگ در سمت راست پنجره قرار
داشت...



 


دیوارها کرمی رنگ بودند ...میزی کنار تخت قرار داشت که قلم و
کاغذ و یک سیستم
کامپیوتری روی آن بود....



 


 



 


سارا از خستگی رو تخت افتاد و خیلی زود تر از آن چیزی که فکر
میکرد به خواب
رفت...



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


-قربان! او اینجاست!



 


=بسیار خوب. بهتر است قسمت امنیتی ساختمان را نبیند.پناهگاه را نشانش بده و با
بقیه افراد آشنایش کن.



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


 



 


پلک هایم سنگین بود...ارام آرام بازش کردم...تنها صدای جیر جیرک
از بیرون می آمد.هوا تاریک بود.


حدود چند دقیقه ای غلط زدم تا خوابم ببرد ولی خواب بامن قهر کرده
بود....


سیخ روی تخت نشستم...اتفاقات را مرور کردم..به اطرافم نگاه کاردم
ولی کسی نبود ...من درآن اتاق تنها بودم


روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم.......


 


سقف اتاق سیاره ها رو هر لحضه درخشانتر نشان
میداد....


سیاره هایی که  حرکت میکردن و به دور خورشید در یک مدار
میچرخیدند.....


 


سوالاتی در ذهنم بدون جواب بود!کجاهستم و اینجا کجاست؟چرا اینجا
هستم؟آیا کسی غیر از من اینجا نیست؟


 


بلند شدم و به سمت کامپیوتر رفتم....روشنش کردم...رمز
میخواست...چند عدد را امتحان کردم ارور داد با نا امیدی سیستم را خاموش
کردم......در کل پیدا کردن رمز برای من کاری نداشت ولی حوصله ی پیدا کردن
نداشتم


متوجه قفسه ای شدم که پیش از این ندیده بودمش....سمت چپ پنجره
بود....


 


کتابهایی روی آن بود...


از بچگی دیدن کتاب و کتابخونه به من آرامش میداد.....


به سمت قفسه رفتم تا عنوان کتب را ببینم......


چراغ مطالعه ای روی دیوار بود که دکمه ای نداشت به محض نزدیک
شدنم به قفسه چراغ مطالعه به صورت خودکار روشن شد.....


کتاب ها با بی نظمی چیده شده بودند....حدود 20-30تا کتاب
بود...بعضی بسیار نازک و بعضی با قطر زیاد بود....بدون ترتیب و کوتاه بلند کنار هم
چیده شده بود....


 


چگــــونه با برگ ها صحبت کنیم؟


رهاورهای چوگی ها طی 50 قرن


زندگی با خون آشام ها


 


 


 


 


عنوان کتابها هم مثل خود کتابها متفاوت بود....حوصله خوندن
نداشتم هرچند که میل به خوندن کتب بود


با بی تفاوتی به سمت پنجره رفتم....


درخت های تو درتو هم نتوانسته بودند جلوی رسیدن صدای موج دریا رو
بگیرند...


 


نمیتوانستم حدس بزنم ساعت چند میتواند باشد!!!!وارد بالکن شدم
..باد مرا نوازش میکرد...آرامشی در وجودم بود حرکت موهایم با موج ها همراهی
میکرد


 


به یک دوش گرم نیاز داشتم....در اتاق به جستجوی  در
پرداختم....


 





 





نوع مطلب :
برچسب ها : در، اتاق، داستان، رمان، تخیل، ذهن، سارا،




درباره وبلاگ

من دختر دانشجویی هستم که در دوران دانشجویی برام اتفاقاتی میوفته
این اتفاقات واقعیه و برای هر کسی نمیوفته
فقط ذهنت را باز کن
اگه میخوای با افکارم بیشتر آشنا بشی توی لینک ها ادرس وبــ شخصیم هست
09394452313
اس بدین اگه پشتش تک زدم یعنی میتونین زنگ بزنین در غیر اینصورت فقط اس ام اس


شاد باشیــــــــــــــــــن



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
آیا داستان چالش(دنباله دار)ادامه یابد؟




جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :