تبلیغات
تخــــــــــــــــــیل تمرکز - مطالب ابر دانشجو
 
تخــــــــــــــــــیل تمرکز
فقط آزاد باش
دوشنبه 23 مرداد 1391 :: نویسنده : s A r a    
ساعت 1.06 شب را نشون میداد.
استخوان دست هایم بر اثر استفاده ی زیاد از موس و کیبورد کامپیوتر کوفته شده بود.
دردی را در مغزم احساس میکردم...یک سوزش....
ارور میداد...نمیدانم مشکل اصلی اش کجا بود!
تا حالا نشده بود برنامه ای بنویسم و در اجرا ارور دهد.
کش و قوسی به خودم دادم.کمی آب خنک  از یخچال توی آشپزخانه نوشیدم.
فکر کردم و باز هم فکر کردم...مغزم خسته بود....
به اتاق بازگشتم...او آنجا بود...
همیشه وقتی مغزم خسته است او کنارم است....
قدش به 2متر میرسد...چشمان شفاف آبی آسمانی دارد پوستش روشن و شفاف است...
از دیدنش خوشحال شدم.....همیشه بعد از دیدن او هیچ خستگی ای در تنم نمیماند..
از من پرسید:به چه فکر میکنی؟
قدم زنان به سمتش رفتم و اورا به سمت کامپیوتر هدایت کردم و برنامه را نشانش دادم.
برنامه 4562 خط بود.با یک نگاه مروری بر برنامه کرد و سپس لبخندی ملیح زد
پرانتزی را بست و ارور حذف شد
برنامه اجرا شد....با تمام وجودم لبخندی خوشحالانه زدم....
به سمت پنجره رفتم
او رو به آسمان شب مینگریست....
باد ملایمی می آمد که موهایم را به تحرک وا میداشت
بهم نگاه میکرد و خنده ای عجیب میکرد...با تعجب نگاهش کردم و با چهره بهش فهماندم که علت این لبخندش را بمن بگوید!
شروع به صحبت کرد:یادت است 2سال پیش از من چه خواستی؟
در میان افکار بایگانی شده ام فکری را پیدا کردم...
در یک روز آفتابی او آمده بود....من سر در گریبان فرو برده و غمزده بودم....
وقتی اورا دیدم متعجب بودم واو از من سوالی کرد:
-چه میخواهی؟
من گفتم میخواهم برنامه نویس شوم

هم اکنون برنامه نویس فوق حرفه ای در کل جهان هستم و دارای چندین شرکت که اداره ی آن ها را به افرادی سپرده ام.
در افکارم غوطه ور بودم...در خاطرات گذشته

اگر تو.....وقتی به جایی که او بود نگریستم دیگر نبود.
با صدای زمزمه آوری گفتم:مــمـــنون





نوع مطلب :
برچسب ها : برنامه نویس، فوق، دانشجو، نجفآباد، آزاد، حرفه ای،


یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : s A r a    
هیچ کس آنجا نیست...در میان علف ها و چمن ها تنها رها شدم
ساعت 8.39 صبح روز چهارشنبه است.
دیشب ساعت 3 خوابیدم و صبح اشتباهی ساعت را روی 4.45 کوک کردم در حقیقت خواب از من گرفته شد.
بر این اساس زنگ ساعت را خاموش و خوابیدم.
با صدای خواهرم از خواب پریدم....ساعت 6.40 صبح بود و دیر شده بود.
با سرعت نور وسایلم ر ا جمع کردم و آماده شدم برای رفتن به دانشگاه....حتی وقت نبود برم دستشویی
ساعت 7.30  سوار سرویس دانشگاه شدم معده درد اذیتم میکرد...
وقتی به دانشگاه رسیدم نزدیکترین دستشویی ترسناکترین دستشویی بود چون از همه دستشویی ها بزرگتر و خلوت تر و دور افتاده تر به دانشکده هاست.
فشار معده را نمیتونم تحمل کنم....
به سمت دستشویی میرم....

7-8تا پله به پایین سطح زمین میخوره...
از پله ها پایین میرم....
دستشویی دو قسمته....
یکی خود توالت ها و یکی هم دستشویی ها+آینه های دور تا دورش....
هیچ کس آنجا نیست.....سومین توالت را انتخاب میکنم و .....

هــــــــــــــــــــــــای.......
بالاخره راحت شدم.....
به سمت دستشوووویی میرم...دور تا دورم آینه است...
جلوی یکیشون می ایستم.....اپسیلن ثانیه به آینه رو به روم نگاه میکنم.....
چـــــــــــــــــــــــــــــی بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه چیزی به سرعت رد شد....توی آینه پیداست....

دوباره سرم را به سمت شیر آب میبرم....
احتمالا از فشار معده توهم زدم.....
گستردگی مردمک چشمم زیاده......چیزی سیاه از کنار پاهایم رد شد....
ولی اونقدر سریعه که نمیتونم مطمئن شم که دیدم....
ترس وجودم را فرا میگیره...
از دستشویی با سرعت بیروون میام...
وقتی از پله ها بالا میرم هنوز اون ساختمان دستشویی در سکوت است
هنوز سر جایش است




نوع مطلب :
برچسب ها : دانشگاه، نجف آباد، تخیل، دانشجو،




درباره وبلاگ

من دختر دانشجویی هستم که در دوران دانشجویی برام اتفاقاتی میوفته
این اتفاقات واقعیه و برای هر کسی نمیوفته
فقط ذهنت را باز کن
اگه میخوای با افکارم بیشتر آشنا بشی توی لینک ها ادرس وبــ شخصیم هست
09394452313
اس بدین اگه پشتش تک زدم یعنی میتونین زنگ بزنین در غیر اینصورت فقط اس ام اس


شاد باشیــــــــــــــــــن



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
آیا داستان چالش(دنباله دار)ادامه یابد؟




جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :