تبلیغات
تخــــــــــــــــــیل تمرکز - مطالب ابر سارا شرافتی
 
تخــــــــــــــــــیل تمرکز
فقط آزاد باش
پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : s A r a    
در افکار خود غوطه ور بود..به دیتش تکیه داده بود و به آینده میاندیشید
صداب زمزمه های دانشجویان از بیرون کلاس می آمد.
چراغ های کلاس خاموش بود با این حال نور خورشید راهی برای ورود به کلاس پیدا کرده بود.
او هم مثل نمام دختران عاشق بود
او هم کسی را داشت که همیشه در کنارش بودو با دیدنش آرامش میگرفت.
و آن نـــ ــور بود.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : اطزاز، آمیز، اسرار، نور، سارا شرافتی، داستان کوتاه، عاشق، دختر، دخترک، کلاس، نجف آباد،


سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    

نزدیک نزدیکتر شد تا رو پشت بام فرود آمد

شاهین اسم پسری حدودا 25ساله بود که بالهایی بزرگ مانند شاهین داشت... شاهین لقب اوبود.....از بچگی این بال ها را داشته و به خاطر همین مدام خود را مخفی میکرده.....

 

سارا به طرف او رفت وحشت در چشمانش موج میزد و حالتی نگران در چهره شاهین مشخص بود...

شاهین چهره جذابی داشت البته نه جذاب تر از سارا

سارا نگاه  محتاطانه ای کرد و پرسید:

*چی شده؟قضیه چیه؟

 

شاهین با شتاب به سمتش رفت...سارا خودرا کنار کشید...هیچگاه به مردها اجازه ی ورود به حریم خصوصی اش را نمیداد...

شاهین عذرخواهانه گفت:میخواستم ببینم سالمی یا نه!

 

 

 

سارا هنوز مضطرب بود و نمیدانست چه اتفاقی افتاده و درآینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد

سکوت بینشان حکم فرما بود

پس از چند ثانیه شاهین پیشنهاد کرد که به پناهگاه روند و سارا چند روزی آنجا باشه تا همه چیز کاملا مرتب شه.

 

فکر خوبی بود ولی درس و خانواده سارا چه میشدند؟!

شاهین به اون اطمینان داد که به خانواده اش خبر میده و درس ها هم رو به اخره تنها برای امتحانات باید برگرده...

به نظر همه چیز خوب میومد تنها مشکل چگونگی رفتن به پناهگاه بود!

هیچ راهی برای رفتن سریع وجود نداشت مگر اینکه................

بله!با شاهیــــن

 


 





نوع مطلب :
برچسب ها : فرود، عقاب، شاهین، پرواز، سارا، جذاب، نگران، نگرانی، وحشت، ترس، داستان، چالش، ادامه، خانواده، خوانواده، درس، سارا شرافتی، پناهگاه، پشت بام، حریم خصوصی، جنگل،


سه شنبه 6 تیر 1391 :: نویسنده : s A r a    
-دو روزه بهمون زنگ نزده!
=نگران نباش شاهین.جاش امنه.نمیتونن صدمه ای بهش بزنن
-ولی من نگرانشم.ما باید بیشتر ازاون مواظبت کنیم...




نور خورشید را روی پلک های بسته ام حس میکردم...هوا کمی گرمه ..آخرای ترمه و کلاس ها یکی در میون تشکیل میشه
ممکن بود روزی به سختی کله سحر بلند شی و بری دانشگاه ولی کلاس تشکیل نشده باشه.
امروز نمیتونستم نرم...آخه 4تا غیبی داشتم....
با زور از خواب بلند شدم.....هوا روشن شده بود
عادت دارم صبحانه یه چیز داغ بخورم.....لباس هامو عوض کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم....
یک ساعت توی راه دانشگاه بودم
طبق معمول طبقه ی چهارم دانشکده کامپیوتر ردیف دوم کلاس 406
یکی از دوستام تازه سوت زدن یاد گرفته بود که دوست پرش دعواش کرد که دیگه نزنه....
استاد کمی دیر به کلاس اومد
من باهمه میجوشم ولی وقتی کار داشته باشم باهاشون صحبت میکنم در غیر این صورت میرم روی سایلنت
دنیای سکوت بهتر از دنیای وراجیه.....
طبق معمول استاد با لحن یکنواخت شروع به تدریس کرد و ماهم مینویشتیم....
نیم ساعتی بطور پیوسته صحبت میکنه
دیگه خوابم گرفته....پلکام سنگینن....
در یک آن متوجه سکوت ناگهانی استاد میشم.....
وقتی به چهره اش نگاه کردم چشماش گشاد شده بود و خیره به در نگاه میکرد






نوع مطلب :
برچسب ها : برنامه نویسی، متقارن، سادریالبدون تابعٍ، سی++، پدر، مادر، غم، سارا شرافتی، غکس، تصویر، شمال، شخصی، فرمول، های، انتگرال، مشتق، فتوشاپ، غتوشاپ، آموزش، پاورپوینت، 3000، 3000تومن، علوم، طرح، داستان، تخیل، چالش، استاد، 406، درس، خواب، خستگی، سنگین، پلک، چشم، رمان،


یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : s A r a    
پارک دانشکده پزشکیhttp://takhayoltamarkoz.loxblog.

توی محوطه دانشگاه پشت دانشکده خودمون داشتم قدم میزدم....پارک پر از قاصدک شده بود و من میانشان قدم میزدم.

صدای گنجشک ها میامد حتی صدای خروس هم میامد

بوی هوای سبزه  ها و علف های زیر پاهام و هوای پاک بالای سرم مستم کرده بود...

روی سبزه ها دراز کشیدم....

این خاطره مربوز به آن روز زیباست...ر

بعد از چند دقیقه لرزشی زیر سرم حس میکنم...

بلند میشوم و 4زانو مینشینم...از روی کنجکاوی سرم درون چمن ها میبرم تا صدارو بهتر بشنوم....

صدای مبهمی نزدیک و نزدیک می شود....

احساس میکنم او هم از زیر زمین گوش هایش را به سقف گذاشته است تا بهتر بشنود....

دو گوش:یکی چسبیده به زمین و دیگری چسبیده به سقف.....هر دو گوش میدهیم

وجود کسی را زیر پاهایم احساس میکنم..میدانم که کسی هست....زیر زمین...زیر خاک....

نا خودآگاه زمزه میکنم:میخواهم تورا ببینم

لرزش زمین زیر پاهایم زیاد می شود....با شتاب از جایم بلند می شوم..خاک ها حرکت میکنند و به اطراف پرت میشوند....

باور نکردنیه....!

دو متر قد دارد...دوچشم به رنگ فیروزه که درخشش چشم انسان را میزند....یک بینی قلمی....دو لب که رنگ ان ها یه چیزی بین بنفش و یاسی است....

پوستش آنقدر سفید و روشن و لطیف است که محوش خواهی شد....

ظاهر عجیبی است ولی بسیار زیــــــــــــــــــــباست

موهای لخت بلند و طلایی ای دارد....

چشمانم را میبندم....شاید این تصاویر از تخیلات من است.....وقتی باز میکنم او هنوز آنجاست......و به من نگاه میکند...

نگاهش آزاردهنده نیست...احساس آرامش میکنم...احساس میکنم هیچ غمی در وجودم نیست و یک انسان موفق هستم.....


چطور 2متر توی زمین بوده است؟حتما دوستانی هم دارد؟!باور نکدنی است!!باور نکدنی است!!

آیا زبان مرا میفهمد که با او صحبت کنم؟صدای او مثل ظاهرش زیبا خواهد بود؟



هر دو بهم خیره می شویم....نمیتونم حرف بزنم...لال شدم..آیا از زیبایی اینگونه شده ام یا از ترس؟

مسلما ترس نیست!

سری تکان داد و دوباره به زیر زمین باز گشت....

جای گودالی که درونش رفت هنوز هست و من گاهی به امید دیدن او به انجا میروم

به راستی!!! او چه بود؟

پارک دانشکده پزشکیhttp://takhayoltamarkoz.loxblog.




نوع مطلب :
برچسب ها : موجود، زیر خاکی، تخیل، خاطره، داستان، نجف آباد، سارا شرافتی، دانشگاه، آزاد، دانشگاه آزاد نجف آباد، ترس، عکس، پاتوق، نویسنده، موفقیت،




درباره وبلاگ

من دختر دانشجویی هستم که در دوران دانشجویی برام اتفاقاتی میوفته
این اتفاقات واقعیه و برای هر کسی نمیوفته
فقط ذهنت را باز کن
اگه میخوای با افکارم بیشتر آشنا بشی توی لینک ها ادرس وبــ شخصیم هست
09394452313
اس بدین اگه پشتش تک زدم یعنی میتونین زنگ بزنین در غیر اینصورت فقط اس ام اس


شاد باشیــــــــــــــــــن



مدیر وبلاگ : s A r a
نویسندگان
نظرسنجی
آیا داستان چالش(دنباله دار)ادامه یابد؟




جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :